از آخرین انسان
و این چنین
چه بی جهت
تمام لحظه های شب
در انتظار نور تو
سیاه شد
چه بی جهت
تمام آن امیدها
تباه شد
چه بی جهت
در انتظار لحظه ای
که پرده ها بر افکنی
غریو ِ حبس در گلو
به جای داد ، آه شد
چه بی جهت
پرنده بر فراز آشیان خود ، شکار شد
و چاله ، چاه شد
تباه شد
سیاه شد
و این چنین چه بی جهت
حقوقمان ، به باد رفت
و نام آنچه ماند بر سرم
کلاه شد
چه بی جهت
نگاه من ، پراز جنون ِ انتظارِ بامداد
اسیر دام ماه شد
چه بی جهت
چه بی جهت
تمام من
تمام تو
تمام ما
تمام شد...
2/4/90
- نوشته شده در :یکشنبه 5 تیر ماه سال 1390 ساعت: 7:47 PM توسط: محمد مساعد
- نظرات (29)

